تبلیغات
وبلاگ کاملا علمی - چطور تصمیم بگیریم؟
خواستن = توانستن
 


وقتی مساله تصمیم‌گیری در میان باشد اقتصاد کلاسیک اول به آخرین مرحله می‌پردازد و بعد معکوس استدلال می‌کند: مثلا اگر بتی و سالی و آنی هرسه مایل باشند که با شما ازدواج کنند و شما در نهایت بتی را انتخاب کنید، اقتصاددان‌ها خیلی ساده می‌گویند که خب، شما بتی را ترجیح داده‌اید. اینکه شما از این ازدواج خوشحالید، یا درست انتخاب کرده‌اید، دیگر ربطی به اقتصاددان ندارد. نظریه بازی هم شاید به شما بگوید که چطور آنچه انتخاب کرده‌اید را به دست آورید، اما نمی‌تواند بگوید چطور انتخاب کنید. 


اقتصاددان‌ها از شنیدن داستانی که (شاید جعلی هم باشد) درباره یک تئوریسین نظریه بازی، ‌هاوارد رایفا گفته می‌شود تعجب نمی‌کنند. داستان این است که او سعی داشته بین یک افزایش حقوق چشمگیر در دانشگاه کلمبیا یا یک افزایش رتبه چشمگیر در دانشگاه ‌هاروارد یکی را انتخاب کند. رایفا وقتی این مساله را با یکی از دوستانش در میان گذاشت، دوستش به او گفت که ابزارهای سنتی اقتصاد را کنار بگذارد. او هم در مقابل جواب داده بود که: «تو متوجه نیستی. این تصمیم خیلی جدی است.» 

من چندان با رایفا هم عقیده نیستم، اما حس می‌کنم که اعضای خانواده‌ام در هنگام رویارویی با تصمیمات بزرگ چه رنجی را تحمل می‌کنند. چالش اصلی اینجاست که این تصمیم‌ها ما را مجبور می‌کنند سناریوهای مختلفی را برای آینده تصور کنیم. مثلا فرض کنید بتی در سوری زندگی می‌کند و سالی در اسکاتلند، یا زندگی سبک‌بال یک زوج بی‌فرزند را در نظر بگیرید در قیاس با لذت‌های پدر و مادر بودن. 

خیلی محتمل است که تصور ما از این آینده‌های احتمالی درست نباشد. روانشناسی به نام دن گیلبرت اشاره می‌کند که شما ممکن است تصور کنید بردن لاتاری شادی بیشتری برایتان به ارمغان می‌آورد تا اینکه از کمر به پایین فلج شوید. اما شواهد می‌گویند که تصور شما نارسا است: کسانی که اینچنین معلول شده‌اند هم در واقع، کمتر از لاتاری برده‌ها شاد نیستند. 

برای من این یافته در ابتدا خیلی غافلگیر‌کننده بود، اما بعد دیدم که اصلا هم عجیب نیست. وقتی باز هم بیشتر فکر کردم متوجه شدم که این پدیده در واقع بنیان هرچه را که ما درباره این جهان باور داریم به چالش می‌کشد. 

آزمایشات گیلبرت می‌گویند که ما در «خلق شادی» بی‌نهایت توانا هستیم، به عبارتی در هر وضعیتی می‌توانیم خود را قانع کنیم که آنچه انتخاب کرده‌ایم درست بوده و آنچه رد کرده‌ایم بد بوده است؛ بی‌توجه به اینکه تصمیم‌گیری در آن زمان چقدر برایمان عذاب آور بوده است. این واقعیت حتی درباره افراد دارای نسیان هم صادق است، یعنی کسانی که نمی‌توانند هیچ گونه حافظه تازه برای خود شکل بدهند. آنها آنچه را که قبلا برگزیده‌اند خیلی بیشتر دوست دارند، با وجودی که هیچ خاطره‌ای ندارند که چنین چیزی را واقعا انتخاب کرده باشند. 

بنابراین چطور باید تصمیم بگیریم؟ اخیرا با شینا اینگار، روانشناس و نویسنده کتاب جدیدی به نام «هنر انتخاب» ملاقات کردم که به نظرم به درستی می‌گفت، با وجود تمام یافته‌های اخیر روانشناسان و اقتصاددانان رفتاری، انتخاب کردن یک علم نیست. 

هرچند او دقیقا اینطور جمله بندی نکرد، اما روش او برای تصمیم‌گیری‌های بزرگ می‌کوشد کیفیت تصورات ما از آینده را غنی‌تر کند. او می‌گوید پیش از هرچیز، واکنش غریزی‌تان را در نظر بگیرید. (این واکنش شاید بعد تغییر کند.) سپس تمام نقاط قوت و ضعف تصمیمتان را مثل یک اقتصاددان بنویسید. بعد با کسانی حرف بزنید که تصمیماتی مشابه با تصمیم شما گرفته‌اند. از آنها نپرسید که آیا به نظر خودشان تصمیم درستی گرفته‌اند یا نه، چون همان‌طور که گیلبرت نشان داده است آنها بی‌شک جواب مثبت خواهند داد. بلکه درباره زندگی شان بپرسید، اینکه هر روز چه کار می‌کنند و نقاط قوت و ضعف انتخاب شان چیست. 

اما بعد از آن؟ بعد از آن بازهم به احساس غریزی تان برگردید. روشن هم هست که همین کار را خواهید کرد. بالاخره پای تصمیم مهمی در میان است.